قدیم ترها کارتون آنه شرلی رو دوست نداشتم و انه به نظرم یه بچه ی وراج و لوس بود که کارتونشم چیز به درد بخوری نداشت!!
اما خیلی وقته که نظرم عوض شده ویه آرامش جذابی رو توش کشف کردم که حتی باعث حسادتمم میشه!!یه دختر بچه هر چند یتیم اما میره به یه دهکده ی سرسبز و زیبا تو یه خونه ی قشنگو گرم...شوق و ذوق وصف نشدنی از زندگی کردن تو یه خونه ی قشنگ...خونه ای که بهش فرصت بچگی کردن و در کنارش فرصت رشد کردن و شکوفا شدن میده...آسمان آبی و زمین سرسبز میده...اشتیاق مدرسه حتی اون شیشه ی شیری که ماریلا بهش میده که همه ی بچه ها دارن و میذارنش تو رودخونه تا خنک بمونه!! آنه درسته یتیم بود اما خیلی خوب بچگی کرد..شخصیتش همه ی آدمای دور و برش رو تحت تاثیر قرار میداد حتی خانم لیند!!موقعیت خوبی براش فراهم شد و آدمای خوبی سرپرستش شدن اما خودش هم خوب از شرایطش لذت برد...از مدرسه، بازی با دیانا، اردو رفتن، حتی مهمون بازیاش با دیانا، از همه چی لذت میبرد...آنه شوق داشت، شوق زندگی…شور زنده بودن...واقعا با تمام وجود شکرگذار بود بابت چیزهایی که در اختیارش بود...نمیتونم حسودی نکنم به آرامشی که توش بزرگ شد، به بچگی ای که کرد به آرزوهایی که داشت و بهشون رسید..نمیتونم حسودی نکنم به شخصیت جذابش!!
آرزوم بود که منم وقتی هر روز که چشم هامو باز میکنم ذوق کنم از اتفاقاتی که در طول روز منتظرمه...بدوم تا روی پل چوبی ای که زیرش یه نهر زلال جاریه و منتظر دوست صمیمیم بشم تا از راه مزرعه های سرسبز و جنگل بریم مدرسه و تا رسیدیم شیشه ی شیرمون رو بذاریم توی رودخونه تا خنک بمونن و زنگای تفریح با بچه ها روی چمن ها بازی کنیم...
حالا دیگه نمیتونم کارتونش رو دوست نداشته باشم...نمیتونم از دیدن سادگیه زندگیش و روند جذاب بزرگ شدنش لذت نبرم...آنه یه بچه ی خوشبخت بود تو دنیای کارتون ها...یا حتی تو دنیای ما؟!
زیادم خوشبخت نبود بیچاره
خب به نظر من همین که از زندگیش لذت میبرد خوشبخت بود
یکم به خاطر موهاش غصه میخورد که اونم مهم نیس