یه وقتایی آدم میخواد یه چیزایی بگه یا بنویسه اما گفتنش یا نوشتنش نمیاد!! انگار کلمه ها با آدم همکاری نمیکنن تا اون حس خاص اون لحظه به درستی و با همون وضوح ثبت بشه...الان چند دقیقه س که میخواستم مطلبی بنویسم و خودمو سبک کنم اما نمیشه که نمیشه!!هی نوشتم و پاک کردم ....هی نشد اونی که میخواستم :(
نمیدونم چرا گاهی کلمه ها فرار میکنن...هر چی جابه جاشون میکنی حسه از توشون درنمیاد!!
همینجوری۱: یوزارسیف میبینیم؟! ای بابا ...بیکاریم دیگه
ه ۲:ینی همینجوری ۲
ه۳ : خرم آن روز که این منزل ویرانه روم...ورد این روزهای من
ه۴:یادم باشه وردم چی بود
ه۵:((((
انتظار نداشتن از آدمها کار سختیه...با ماهیت انسان و نیازمندیش به دیگران در تضاده اما لازمه ی این دنیای سخته...پذیرفتنش یه تلخیه عمیقی داره که تا عمق قلب آدم نفوذ میکنه و یأس میاره...غم میاره و دلتنگی...آدم احساس تنهایی و عجز میکنه تو این دنیا...اما بد از تمام اینها یه حس رخوت هم برای آدم میاره...یه جور کنار اومدن با واقعیت...پذیرش زندگی...وقتی یا تمام وجود پذیرفتی از هیچ احدی هیچ انتظاری نداشته باشی و فقط و فقط به خودت متکی باشی، سبک میشی...انگار از بندها آزاد میشی...میفهمی که خودت باید دست به کار شی و منتظر هیچ کس نمونی...میفهمی که تنها کسانی که بار تو رو حمل میکنن خودتی و بابتش دیگه به هیچ کسی رو نمیزنی...دیگه بی مهری ها دردت نمیاره....مهربونی ها بیشتر خوشحالت میکنه...وقتی تابع انتظارت از بقیه به صفر میل کرد زنجیرها باز میشن و رها میشی...دیگه هیچی از هیچکس رو بعید نمیدونی...میفهمی که تنها خودت رو داری و تنها خودته که میتونه تو رو نجات بده...میفهمی زانوهات کافیه برای بلند شدن...زندگی راحت تر میشه و دردها کمتر...نه از کسی ناامید میشی و نه به کسی امیدوار...هر کسی به اندازه ی وسعش اگر کنارت موند و همراه شده خوشحال میشی و اگه نبود و نشد هم لنگ و بدبخت نمیمونی...
آره به نظر من یه بار باید تا ته این تلخی رو چشید...غمگین شد و غصه خورد برای این تنهایی...و بعد بلند شد و کنار اومد با واقعیت زندگی...که همیشه میگن یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه..!
رفته آرایشگاه...بعد اونجا معلوم نیس کیه طرف رو دیده، صحبت کردن فهمیده معلوم نیس کیشون دنبال دختره برای ازدواج...بعد گفته عههههه ما یه فلانی رو داریم یه دختر مجرد داره...خداروشکر یه جوون عذب رو نجات میدیم خم ثواب داره هم این بندگان خدا بدبخت میشن...زن عموم رو میگم...یه زن تمام عیار ایرانی که از یه شهر دیگه به فکر عذب موندن منه بدبخته و برام دنبال شوهره...خدا خیرش بده نیتش خیره...چقد این قدیمیا به فکرن...حالا اینکه من اصلا قصد ازدواج ندارم که مهم نیس...مهم اینه که دختر باید ازدواج کنه مردم چی میگن!! دختره میترشه!!ینی که چی قصد ازدواج نداره..اصن مهم نیس علاقه بعد از عقد ایجاد میشه...به به
با همین جمله ها نسل اندر نسل ریدیم در زندگی همدیگه...اینکه تو زندگی گوهیه خودمون موندیم اصلا مهم نیس مهم اینه که سرمونو تا زانو بکنیم تو زندگی بقیه و براشون بزرگ تری کنیم...اصلا مهم نیس تا صد سالگی نتونیم درست رو از غلط تشخیص بدیم، مهم اینه که برای دیگران نسخه بپیچیم تا اونا هم بدبخت شن عین ما..بعد که قشنگ بدبخت شدن، زندگی و رویاهاشونو رها کردن، میشینیم با خیال راحت به ادامه ی زندگی گوهیمون ادامه میدیم...دوستی خال خرسه مصداق بارز محبت های خرکی ماهاست...که در بهترین حالت اگه از روی غرض نباشه از روی ناآگاهی و بی شعوریه..
مثلا یه روز ممکنه دلم تنگ بشه برای اینکه حق ندارم واسه زندگی خودم، خودم تصمیم بگیرم؟ من نمیفهمم که باید ازدواج کنم یا نه اما میفهمم که یه زندگی رو بچرخونم؟ معلوم هست یا خودمون چند چندیم؟ الان نگم حالم از هر چی فامیل و خانواده س بهم میخوره؟
پ.ن:قابلیت اینو داشتم که بدتر و بیشتر فحش بدم و بنویسم...عصبانی ام
بالاخره امشب آسمون شهر بارید...بعد از یه پاییز بی بارون، آسمون امشب آغاز زمستون رو اعلام کرد...یه برف لطیف و نازی میباره که احساسات آدمو غلغلک میده..اولین برف جشن گرفتن نداره؟ به نظر من که داره!!حیفه سرتا پا شوق نشد از سفید شدن زمین...باید وقتی اولین برف میاد لباس پوشید و رفت بیرون...بدون چتر...باید رفت تو یه کافه ای، چیزی، روی صندلی نشست و قهوه خورد...هر از چند گاهی موزیکی گوش کرد و هر از چند گاهی سکوت برف باریدن رو تماشا کرد...اولین و برف و بارون جزو اتفاقاتیه که باید ثبت بشه..وقتی بعد مدت ها اولین برف میباره و زمین رو سفید پوش میکنه باید جشن گرفت، به آسمون نگاه کرد و آرزو کرد...برف مثل ستاره های دنباله دار میمونه...با دیدنش باید ذوق کرد و آرزو داشت...امشب با دیدن برف به این فک میکردم که اگر تنها بودم برف و بارون، آسمون ابری برام دلگیر بودن و بهانه ای برای دلتنگی؟ یا هنوزم خستگی ها و غم هارو با دیدنشون فراموش میکردم؟
فانتزی نوشت:یه تصویر ذهنی دیگم از برف و بارون تو یه خونه اس با پنجره های سرتاسری و شومینه ای کنارش...روی مبل راحتی با جوراب های پشمی و پتو ولو شی و از بیرون گوله گوله باریدن برف رو تماشا کنی...!
خیلی بخوام فانتزی تر فک کنم یه جای اتاق خونه مثلا میتونم جکوزی تصور کنم در پنت هاوس یه برج و پنجره های سرتاسری!!و خب قاعدتا موقع برف باید رفت تو جکوزی و بیرون رو تماشا کرد...نوشیدنی گرم هم که تو همشون موجوده:)))
برف برف برف میباره
امشب اول آرزو کن بعد بخواب :)
.
.
.
قدیم ترها کارتون آنه شرلی رو دوست نداشتم و انه به نظرم یه بچه ی وراج و لوس بود که کارتونشم چیز به درد بخوری نداشت!!
اما خیلی وقته که نظرم عوض شده ویه آرامش جذابی رو توش کشف کردم که حتی باعث حسادتمم میشه!!یه دختر بچه هر چند یتیم اما میره به یه دهکده ی سرسبز و زیبا تو یه خونه ی قشنگو گرم...شوق و ذوق وصف نشدنی از زندگی کردن تو یه خونه ی قشنگ...خونه ای که بهش فرصت بچگی کردن و در کنارش فرصت رشد کردن و شکوفا شدن میده...آسمان آبی و زمین سرسبز میده...اشتیاق مدرسه حتی اون شیشه ی شیری که ماریلا بهش میده که همه ی بچه ها دارن و میذارنش تو رودخونه تا خنک بمونه!! آنه درسته یتیم بود اما خیلی خوب بچگی کرد..شخصیتش همه ی آدمای دور و برش رو تحت تاثیر قرار میداد حتی خانم لیند!!موقعیت خوبی براش فراهم شد و آدمای خوبی سرپرستش شدن اما خودش هم خوب از شرایطش لذت برد...از مدرسه، بازی با دیانا، اردو رفتن، حتی مهمون بازیاش با دیانا، از همه چی لذت میبرد...آنه شوق داشت، شوق زندگی…شور زنده بودن...واقعا با تمام وجود شکرگذار بود بابت چیزهایی که در اختیارش بود...نمیتونم حسودی نکنم به آرامشی که توش بزرگ شد، به بچگی ای که کرد به آرزوهایی که داشت و بهشون رسید..نمیتونم حسودی نکنم به شخصیت جذابش!!
آرزوم بود که منم وقتی هر روز که چشم هامو باز میکنم ذوق کنم از اتفاقاتی که در طول روز منتظرمه...بدوم تا روی پل چوبی ای که زیرش یه نهر زلال جاریه و منتظر دوست صمیمیم بشم تا از راه مزرعه های سرسبز و جنگل بریم مدرسه و تا رسیدیم شیشه ی شیرمون رو بذاریم توی رودخونه تا خنک بمونن و زنگای تفریح با بچه ها روی چمن ها بازی کنیم...
حالا دیگه نمیتونم کارتونش رو دوست نداشته باشم...نمیتونم از دیدن سادگیه زندگیش و روند جذاب بزرگ شدنش لذت نبرم...آنه یه بچه ی خوشبخت بود تو دنیای کارتون ها...یا حتی تو دنیای ما؟!